تبليغاتX
html> پسری که عاشق دختر داییش شده
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 19:29
هر روز دعا میکنم که برگردی به امید ان روز که برگردی و غم چندین ساله من به شادی تبدیل کنی این بدون که اگه دوستم هم نداشته باشی ولی من بیصبرانه دوستت دارم و میخواهمت

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 20:42
الینای عزیزم :شبم را با تمام سیاهی اش به پایان میرسانم اما خورشید من با تمام وسعتش پشت ابر ها پنهان شده است برگرد چشم به راهتم به خدا دارم میسوزم به امید امدنت مانده ام

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 1:16

بر ساحل انتظار               نجوا

 

 

تو مي ايي!تو در يك روز باراني مي ايي و قلبهامان را

از نور عشق اكنده مي سازي .

تو مي ايي و در همه باغچه ها گل بنفشه مي كاري

و بهار را به خانه ما مي اوري.

تو مي ايي و عاشقي را براي ما معنا مي كني و از

عدالت وصلح سخن مي گويي.

تو مي ايي و ظالمان را كيفر مي دهي و داد مظلومان

 را  مي ستاني و شب را از قلمرو نور بيرون مي راني

 

تمام عمر چون درياي قطبي منجمد بودم

 

مرا تبخير كردي ابري بر ساختي از من

 

عزيزم اينك كه فر صتي پيش امده تا بتوانم احساسم را بروز دهم فرياد ميزنم

از صميم دل دوستت دارم تك ستاره شبهاي تاريكم كلام مهربان

و رقص معصومانه نگاهت شوق زيستن را در

 من بر مي انگيزد

 الينا به قلب پاكت و وجود مهربانت مي نازم و با دريايي پراز عشق

 

و اشتياق و قلب عاشق و بي ريايم ميگويم دوستت دارم 

تو تمام زندگي من
نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

شنبه نوزدهم اسفند 1385 14:18
 

  

  زیبا......

 

گفتم دوستت دارم چه عاشقانه......

 

پذیرفتی چه فریبنده......

 

اغوشم برایت باز شد چه ابلهانه با تو خوش بودم چه کودکانه......

 

همه چیزم شدی چه زود......

 

به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه نیازمندت شدم......

 

چه حقیرانه.......

 

واژه غريب خداحافظي به ميان آمد چه بي رحمانه

 

و من سوختم چه بچه گانه اما هنوز هم دوستت دارم غريبه

 

در انتظار روي تو مي‌مانم اين چشمها هميشه همين جور ااست

اين اشكها به شوق تو لبريز است اين قلبها ز هجر تو رنجور است

مي‌‌آيي اي هميشه‌ي جاويدان، اين حرف عاشقان سلحشور است

تنها اميد ماندن و روييدن! اي مايه طراوت جان برگرد

چشم انتظار آمدنت هستم، تنها دلم به ياد تو پر نور است

خوش آن دلي كه مهر تواش پر كرد خوش آن زبان كه نام تو را آورد

در عزت و شكوه تو مي‌بالد مردي كه از وجود تو مغرور است

بر اين دل شكسته و تنگ و سرد با گامهاي گرم خودت برگرد

در انتظار روي تو مي‌مانم اين چشمها هميشه همين جور است

 

همیشه دعاش میکنم...... با هر کی که باشه

 

 

 

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

شنبه پنجم اسفند 1385 0:27

خدايا فقط از تو مدد ميخواهم خدايا تو قادري تو رحماني خدايا كمكم كن خدايا نذار تو اوج نوجوانيم بسوزم ... خداوندا جز توجه و احسانت ناداري و فقرم را (بدل به)بي نيازي نكند ...و جز فضل تو ارزويم را به من نرساند و جز بخشش و بزرگي تو جلوي نيازم را نبندد و (كسي)جز تو حاجتم را بر نياورد و جز رحمت تو گرفتاريم را نگشايد...

                                                بسم الله الرحمن الرحيم

بار خدايا !بما الهام كن فرمانت بريم و دور كن ما را از نافرمانيت و اسان كن براي ما رسيدن به انچه ارزومنديم از رضوانت و ما را وارد ميان بهشت خود كن و بردار از بينش ما _ابر هاي تيره شك را و بردار از دلهاي ما پرده هاي ترديد و حجاب را و برگير باطل را از نهاد ما و برجادار حق را در درونهاي ما؟؟؟

بار خدايا !ما را در كشتي نجات خود جا ده و به لذت مناجات بهره ور ساز و بر حوض دوستي خود وارد كن و بچشان به ما شيريني دوستي و نزديكي خود را و بگردان جهاد ما را درباره خودت و همت ما در طاعتت و خالص كن نيات ما را در كردار با تو ...زيرا ما به تو هستيم و از توايم و به درگاهت وسيله اي نداريم ...جز خودت %%%

خدايا معبودا! قرار ده مرا از برگزيدگان اخيار و ملحقم كن به شايستگان ابرار –پيشروان بسوي كارهاي ابرومند و شتابندگان بسوي خيرات و بجا اورندگان باقيات وصالحان وتلاش كنندگان بسوي درجات بلند

خداي من خداي خوب من تو رابه حياي زينب به خون علي به لب تشنه حسين به صبر ايوب مرا از بندگان مخلصت واز ياران امام مهدي موعود (ع) قرار ده خدايا در اين راه مرا ياري كن ... خدايا من اين ثروت هاي كلان اين دنيا را نميخواهم خوشي چند روزه اين دنيا را كه نابود خواهد شد را نميخواهم خدايا توبه مرا قبول كن و من قدم به راه بزرگي ميگزارم مرا ياري ام كن خدايا مال و ثروت كه چشم همه را كور كرده را نميخواهم خدايا يا امام مهدي(ع) در اين روز جمعه فقط يه چيز ميخوام كه ارزويي جز اين تو قلبم ندارم خدايا ميدوني كه چند ساله كه ميسوزم و هيچ كس از قلبم خبر نداره خدايا فقط ازت ميخواهم كه به عشقم برسم ميدوني كه قراره دختر داييم اين مطلب ها را بخونه خدايا خدايا خدايا كمكم كن برحمتك يا الرحم الراحمين

يا الله يا محمد يا علي يا زهرا يا صاحب الزمان ادركني و لا تهلكني

 

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

سه شنبه یکم اسفند 1385 0:49

بسم الله الرحمن الرحيم

اين شايد اخرين نوشته من باشد ميخواهم وبلاگم را با چند ايه اي از قران كريم تمام كنم چند نصيحت براي

.دوستان تن به مال دنيا ندهيد به فكر اخرت به فكر فقير ها باشيد بر هواو هوس غلبه كنيد و نگزاريد شيطان بر شما غلبه كند  ايه اي از قران كريم :خداوند رحمان در سوره تبت ميفرمايد :

ابو لهب نابود شد و دو دستش قطع گرديد مال و ثروتي كه اندوخت هيچ به كارش نيامد و از هلاكش نرهايند زود باشد كه دوزخ در اتش شعله ور در افتد و همسرش هيزم اتش افروز دوزخ باشد در حالي كه طنابي از ليف خرما بگردن دارد ...اما مردمان اين دنيا چه ميشوندكه فقط به فكر...؟؟؟

بگو پناه ميجويم به پرور دگار ادميان پادشاه ادميان اله ادميان از شروسوسه شيطان ان شيطان كه وسوسه و اندشه بد كند در دل مردمان چه ان از جنس جن باشد و يا از نوع انسان سوره الناس.

قسم به صبحگاه و قسم به شب اول ذيحجه قسم به حق جفت وبحق  فرد و قسم به شب تار هنگاميكه به روز روشن مبدل شود ايا در اين امور كه قسم به انها شد نزد اهل خرد لياقت سوگند نيست اي رسول  نديدي كه خداي تو با قوم عاد چه كرد ؟و نيز با اهل شهر ارم كه صاحب قدرت و عظمت بودند چگونه كيفر داد ؟در صورتي كه مانند ان شهر در استحكام و بزرگي تنعم در بلاد عالم نبود و نيز به قوم ثمود كه سنگ را شكافته و كاخها بر خود از سنگ مي ساختند چه كيفر سخت داد و نيز فرعون را كه صاحب قدرت و سپاه بسيار بودند چگونه به درياي هلاك غرق نمود براي اينكه در روي زمين ظلم و طغيان كردند و بسيار فساد برانگيختند تا انكه خداي تو بر انها عذاب پي در پي فرستاد اي رسول؟خداي تو البته در كمينگاه ستمكاران است اما انسان چون خدا او را به رنج و غمي مبتلا سازد سپس بكرم خود او را نعمتي براي ازمايش و امتحان بخشد و در انحال گويد خدا مرا عزيز و گرامي داشت و چون او را  باز براي ازمودن تنگ روزي و فقير كرد گويد خدا مرا خوار گردانيد چنين نيست چون هرگز يتيم نوازي نكنند و فقير را بر سفره طعام خود به ميل و رغبت نشانند و مال وارث را بتمام ميخورند و سخت فريفته و مايل بمال دنيا مي باشند   چنين نيست انگاه كه زمين يكنوع درهم كوبيده شود زمين بكلي خرد و متلاشي شود و ان هنگام امر خدا و فرشتگان صف در صف به عرصه محشر ايند و انروز جهنم را بياورند و همانروز ادمي متذكر كار خود گردد و ان تذكر چه سود به حال او بخشد و گويد اي كاش در دنيا براي زندگاني ابدي امروزم كار خيري انجام ميدادم و انروز بمانند عذاب انسان كافر هيچ كس عذاب نكشد و انگونه جز انسان كسي به بند گرفتار نشود به مومنان خطاب شود اي نفس مطمعن و قدسي و دل ارام به ياد خدا امروز بحضور پروردگارت باز اي كه تو خشنود و او راضي از توست باز اي و در صف بندگان خاص من در اي و در بهشت من داخل شو ...؟سوره فجر ياحق؟اي دوستان و ياران مرا ياد كنيد با دعا كردن برمن روح مرا شاد كنيد.

خدایا کمکم کن به عشقم برسم من ناامید نکن در همه حال یارو یاورم تو بودی کمکم کن دیگه دلی ندارم که بشکنه دیگه از من هیچی نمونده که فداش کنم یا حق

 

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

سه شنبه یکم اسفند 1385 0:44

باز هم تب غربت مرا فرا گرفت...

 

سلام

 

واسه یک بار هم که شده می خوام حرفمو  بزنم

 

خسته شدم ، از همه چی  ، از این زندگی تکراری و پوچ و بی هدف

 

باز دوباره این حس غریب تنهایی بدجوری داره روم فشار میاره

 

امشب دلم عجیب گرفته

 

دوست دارم هر چی زودتر راحت بشم از این زندگی

 

نمی دونم وقتی این نوشته ها رو می خونید می تونید حس منو موقع نوشتنشون درک کنید یا نه

 

باز دوباره این شعر رو دارم گوش میدم هی تموم میشه دوباره از اول

 

تو اینجور موقع ها وقتی این ترانه رو گوش می دم کمی  احساس آرامش می کنم

 

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟؟؟

 

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟؟؟

 

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی ، روی خندان تو را کاشکی می دیدم...

 

شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

 

و تکان دادن سر...

 

چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد...؟؟؟

 

تا حالا توی این وبلاگ اینقدر رک و بی پرده ننوشته بودم

 

ولی حس و حال امشب مجبورم کرد

 

حرف آخرم اینه :

 

هیچکس با دل آواره من لحظه ای همدم و همراه نبود         هیج شهری به من سرگردان در دروازه خود را نگشود

 

بی صبرانه می خواهمت...

 

 

می دونم که این قلمها و کاغذها جای تو را برام پر نمی کنند.

 

 

 

می دونم که اگه هر چی بیشتر از تو بگم بیشتر دلتنگ می شم.

 

 

 

می دونم که تو برام دست نیافتنی هستی...

 

 

 

می دونم که شاید دوستم نداشته باشی.

 

 

 

می دونم که اگه تو منو نخوای،دوست داشتن من هیچ فایده ای نداره.

 

 

 

می دونم که چه طور منو دیوونه خودت کردی...

 

 

 

می دونم جنس عشقت از چی هست.

 

 

 

می دونم همیشه از چی حرف می زنی...

 

 

 

می دونم دلت دلتنگ چی هست...

 

 

 

می دونم نیازمند چه هستی.

 

 

 

می دونم که می خوای با من چکار کنی....

 

 

 

همه اینها رو می دونم

 

...

 

 

 

اما شاید تو این را ندونی که من:

 

                 

 

          (( بی صبرانه می خواهمت و بی انصافانه دوستت دارم.))

 

 

 

چند وقتیه که...

 

 

يه چند وقتيه كه از همه فاصله گرفتهم، از خانوادهم، از دوستام، از فاميل، حتی ازتو ... از همه. چند وقتيه

 

 

 

که برای هيچكس اون آدم سابق نيستم، حتي براي خودم. چند وقتيه كه گوشهگير شدهم. چند وقتيه كه

 

 

 

به دروغگويي، نامردي، سنگدلي، بيشعوري، بداخلاقي، گيجي، نفهمي، دزدي، لوسي، بيادبي و ...

 

 

 

 متهم ميشم. اونم از طرف همه. از بهترين دوستام بگير تا بدترين دشمنهام. چند وقتيه كه براي همه

 

 

 

 حكم يه مزاحم رو پيدا كردهم، پيش هركي ميرم با حرفاش آتيش به دلم ميزنه و طردم ميكنه. چند وقتيه

 

 

 

 كه كسي بهم نميگه خرت به چند؟ چند وقتيه كه دوست ندارم تو جمع باشم. چند وقتيه كه يا كار

 

 

 

 ميكنم يا ميخوابم، همين. چند وقتيه كه ... كه ... چند وقتيه كه خيلي هوس مردن كردهم. هميشه

 

 

 

 وقتي يكي از دوستام يا آشناهام ميگفت كه دوست دارم بميرم، بهش خرده ميگرفتم كه اين حرفا چيه

 

 

 

 ميزني؟ اما حالا خودم همچين احساسي دارم. اين اولين بار تو زندگيمه كه با تمام وجود حاظرم بمیرم..

 

 

 

زندگيم شده يه نمايشنامه فكاهي! يه روز اونقدر خوشم كه حس ميكنم همه دنيا مال منه، يه روز هم

 

 

 

 اونقدر بيحسم كه دوست دارم بميرم! يه روز عاشق ميشم و يه روز بياحساس. يه روز محبوب ميشم

 

 

 

 و يه روز منفور. يه روز نجيب و چشمپاك ميشم و يه روز نانجيب و چشم چرون. يه روز همه بهم نياز پيدا

 

 

 

 ميكنن و يه روز حتي از يه تيكه زباله هم بيمصرفتر ميشم. يه روز دستام گرم ميشه و يه روز سرد. يه

 

 

 

 روز ميشم بهترين پسر دنيا و يه روز لنگه --- .

 

 

 

  يه روز رفيقم و يه روز دشمن. يه روز آشنام و يه روز غريبه. يه روز حرفام قشنگترين حرفهای دنیاست و

 

 

 

 يه روز دروغي بيش نيست.يه روز تو كلهم عقله و يه روز يه مشت پهن.يه روز ميشم آقابهرنگ و یه روز

 

 

 

 روز لوس بچهننه. يه روز همه دوستم دارن و يه روز ...

 

 

 

خستهام، از كار كردن، خوابيدن، رفتن، اومدن ... از همه چيز خسته شدم. دوست دارم برگردم به روزهاي

 

 

 

خوبم، به روزهايي كه دلخوش بودم به داشتن عزیزترین عشقم،بهترين دوست،بهترين آشنا.نميخوام

 

 

 

اين وضعيتم ادامه پيدا كنه، نميخوام كسي درباره من فكر بد كنه. نميخوام همه تو ذهنشون از من يه

 

 

 

 آشغال بسازن. نميخوام همه به چشم يه موجود پست نگاهم كنن. نميخوام كسي فكر كنه كه من

 

 

 

 نمكش رو ميخورم و نمكدونش رو ميشكنم. دوست ندارم بهم بگن نامرد، دروغگو، دزد، بيشعور،

 

 

 

 بيادب ... دوست ندارم تو اين منجلابي كه هستم باقي بمونم. دوست ندارم وقتي ميرم محل كارم

 

 

 

 كسي كه زندگي من هيچ ربطي بهش نداره بياد جلو و بگه چي شده چرا دمقي؟

 

 

 

 

 يار دارم، دوست دارم، فاميل دارم. به غريبهها هيچ ربطي نداره كه تو زندگي من چه خبره و چرا من

 

 

 

 اينجوري شدهم. اما ...

 

هيچ حسي ندارم يعني نه ديگه ميتونم بگم نه ميخوام بگم اصلا نميدونم چمه تموم زندگيم بي معني

 

شده .يه چيزي توم شكسته يه چيزي ازم كنده شده انگار يه چيزي ازم قهر كرده يه تيكه از وجودم يكي از

 

 خودم.نميدونم دلم ميخواد بميرم يا نه؟دلم ميسوزه برا خودم كه هيشكي منو نفهميد هيشكي منو

 

نميفهمه دلم ميسوزه كه هي تنهاتر ميشم دلم ميسوزه كه دوست دارمو و ندارم دلم ميسوزه كه زندگي

 

 چيز مسخريه دلم ميسوزه.تا گرم اغوشت شدم چه زود فراموشت شدم تقصير تو نبود خودم باري روي

 

دوشت شدم....

 

انگار پرم از خالي اين روزا همش احساس سر گيجه دارم همش دارم از يه جايي ميفتم پايين كه نميدونم

 

چقدر بلنده همش دارم خوردتر ميشم همش دارم ميشكنم و هيشكي نميفهمه .خودمو يه ذره هم

 

نميشناسم وقتي ميرم جلو اينه نميدونم اون كيه كه داره بهم زل ميزنه نميدونم اين كيه كه تو چشاش

 

شيشه كار كذاشتن دلم ميخواد تموم دق و دليمو سر استخووناي دستم خالي كنم . ديگه با اينجام

 

احساس غريبي ميكنم اينجام باهام غريبه شده حرفام  برام غريبه اس خدايا چرا من بايد اينطوري

 

بشم؟چرا كسي منو نميفهمه چرا همه يه فكر ديگه اي ميكنن چرا همه به بازيم ميگيرن خدايا چرا اينقدر

 

 دلم گرفته چرا اينقد تنهام با اين همه ادمي كه دوربرم دم از دوستي ميزنن! ...

هيچ حسي ندارم يعني نه ديگه ميتونم بگم نه ميخوام بگم اصلا نميدونم چمه تموم زندگيم بي معني

نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی! اونقدر از فرياد پرم كه نميدونم بايد كجا خاليش كنم من چرا

 

بايد تو اين بازي مسخره ميفتادم ميدونم همه ي عشقا دروغه همه چي دروغه همه چي .

 

دلم ميخواد فقط يه روز تموم تو خيابونا پابرهنه راه برم و نميدونم چي كار كنم اما دلم می خواد

 

 تنها باشم ميخوام خودمو پيدا كنم من نميخوام بازيچه بازي بقيه باشم نميخوام عاشق باشم نميخوام

 

مسخره باشم من نميخوام با هزار نفر باشم نميخوام قلبمو تيكه تيكه كنم من خدارو گم كردم تو اين

 

همه هوايي كه ازش پره واسه همينه خودمم گم كردم

هيچ حسي ندارم يعني نه ديگه ميتونم بگم نه ميخوام بگم اصلا نميدونم چمه تموم زندگيم بي معني

نميخوام ازش بنويسم نميخوام نميخوام نميدونم چرا بوي تنش اينجاست پيشمه نميدونم چرا دلم برا

 

نگاش برا صداش برا اون احساسي كه وقتي باهاشم تنگ ميشه مگه من چند سالمه چرا بايد اينقدر

 

ضبه بخورم چرا مثل عقده اي ها رفتار ميكنم حالم داره از خودم بهم ميخوره اما...

 

                                                                    باز هم عاشقانه دوستش دارم.

 

                           

 

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 1:34
معشوق من چهره زیبای خود را به من نشان بده که که من در ارزوی باغ و گلستانم که چهره زیبایت شبیه به باغ اوست سوگند به خدا که دنیا بیوجود تو برایم زندان جلوه میکند و دلم میخواهد که سر به بیابان بگزارم و اواره بیابان ها گردم من خود چنگ عشقم و فریاد وناله من فریاد عشق است و عشق من امیخته به نوای چنگ است ارزو دارم که دست و پنجه خداوند رحمان چنگ وجود مرا بنوازد؟  توي زندون قلبت اينقدر شلوغ مي کنم و زنداني ها رو اذيت ميکنم تا مجبور بشي منو بندازي توي انفرادي قلبت من ببخش؟؟؟

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

سلطان قلبم تو هستی و با تو دریاها با من مهربانی میکند چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 0:17
دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگاه... غریبه؟

این درد مشترک من و توست که گاهی  نمی توانیم در چشم های یکدیگر نگاه کنیم

چشم هایم هنوز در انتظار توست؟؟؟

 

نمي دانم از چه زماني کوير ترک خورده ذهنم به دنبال قطرهاي از اسمان ديدگانم مي گردد ولي قدرت بارش ندارد درميان خاطرات غبار خورده ام به دنبال خاطراتم مي گردم تا نام تورا در ذهنم زنده کنم

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

مانده ام تنهاي تنها شنبه هفتم بهمن 1385 12:12
عزيزم گرچه من ديگر تو را نميبينم خاطراتم را در اين غم خانه مهمان ميكنم

گوهر يكدانه ام اي عزيزم اي عشق من تا ابد ياد تو را در سينه ام پنهان ميكنم

چه كرده اي تو با دلم كه اين چنين شكسته ام شكسته ام چو تار غم

چه كرده اي تو با دلم صداي خسته مرا نميدهي دگر جواب

دوچشم من نميرود بدون دگر به خواب به هر دري كه ميروم تو را نظاره ميكنم

به جاي بوسه بر لبت به گل اشاره ميكنم تمام شعر هاي من به پاي يك نگاه تو

گر از توام جدا كنند فنا شوم به راه تو

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه چهارم بهمن 1385 12:44

در بهار آرزوهایم

 

تو را می بینم وتو حتی یک شاخه محبت از

 

مهربانی باغ دلم نمی چینی عزیزم

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

***شادي ام ديدن رويت بود نه نوشته اي كه فريبم دهد*** چهارشنبه چهارم بهمن 1385 12:38
به خاطر تو می نويسم ، به خاطر تو می خونم ، به خاطر تو زنده ام ، به خاطر خودت ، وجودت ، نگاهت ، غرورت . تويی که شدی همه چيزم ، دوست دارم هميشه باهام باشی . نمی دونی چقدر دوست دارم ، به خدا نمی دونی ، اگه می دونستی . . . . .

خیلی سخته بی تو بودن بی تو از عاشقی خوندن

این دل شکسته من خیلی دور از تو ای عزیزم

می دونی عشق میون من و تو مثل چی هستش؟

هيچ بهانه اي نيست براي ِ نوشتن ..!

 

ولي حالا که مي شه برايِ تو نوشت ، بهترين بهانه ای براي نوشتن...

 

خيلي دوست دارم خيلي زياد

 

براي تو مي نويسم که معني عشقي براي من و عشق رو باتو حس کردم 

 دوستت دارم دوستت دارم

بيش تر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!

دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!

دوستت دارم باتمام وجودم، با احساس پر از محبت 

دوستت دارم بيش تر از آن چه تصور مي كني!

نمي دونم ...

فقط دوست دارم با معني بيشتراز دوست داشتن

 همه دنياي مني..

مثل گل توی یه گلدون که بی هم هستن پریشون

چه جوری کنه تحمل این گلدون دوریش از گل

اگه پیش هم نباشن می پوسن و زود می پاشن

من هم مثل همین گلدون اگه تنها بمونم میمیرم اسون

سلام کاش بودی پیشم تا برات تمام این حرفای که توی دفترم همین الان

  نوشتم برات می خوندم!

پس بیا تا دیر نشده دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم تا دیرنشده

YYYYYYYYYYYY  

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

   

قلب من

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

خدایا آنچه مي‏گويم از قلبم مي‏جوشد و از روحم لبريز مي‏شود چهارشنبه چهارم بهمن 1385 12:6
عزیزم شمع اگر یانماسا پروانه دولانماز باشینا

نیلسین پروانه عاشقیدی شمعین گوز یاشینا

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

من هنوز فکر تو ام هنوز خیال مردن ندارم شنبه سی ام دی 1385 12:40

به نام او که مرا آفرید تا تنها تو را دوست

داشته باشم.

آن روز که چشم های تو را قبله معبودم کردم و با

یاد تو شبها به خواب می رفتم

 

و در خواب مرواریدهای دیدگانت را از آسمان دلت

می چیدم روز آشنا شدنم را به یاد می آورم.

 

روزی که بر دیوار افکار وجودم تکیه کرده بودم و ذره

 ذره وجودم خزان زندگی را رنگین کرده بود درب

 خانه آرزوهایم را با انگشت محبت کوبیدی و من در

 به روی مهمان نا خوانده ای گشودم و تو را در

گوشه ای از قلب خود خای دادم .

 

با هزار و يک ترفند شاخه گلي مصنوعي را در ميان گلهاي شاداب گلدانت پنهان کردم، و در دفتر خاطراتت نوشتم: «تو را دوست دارم، خواهم داشت تا زماني که آخرين گل پژمرده شود...»

 

      

در کوچه های دلتنگی بی هوا به دنبال تو می گشتم اما نبودی ..

 

حتی سراغت را قاصدکها ی تنهایی گرفتم اما آنها هم خبری از تو نداشتن

 

خیلی دلتنگ تو بودم  می خواستم برای آخرین بار ببینمت دستانت را دست بگیرم

 

 و به تو بگویم که هیشکی مثل من تو رو دوست نداره اینو می تو نی از تو چشام بخونی

 

می خواستم برای آخرین بار حتی کوتاه برایت بمیرم آری برای تو بمیرم .. اما تو نبودی که این تنهایی را از چشمانم بگیری

 

حالا تو این بارون چشام این را  برایت بنویسم که تا همیشه برای چشمانت می نویسم و تا همیشه تنها ترین سیندرلای من خواهی ماند...

 

کاش برای آخرین بار .....

 

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

شنبه سی ام دی 1385 12:1
سالروز میلاد باسعادت منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج ) را بر عموم شیعیان جهان مبارک باد

 

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 12:16
برو حالشو ببر

         

 

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور ؟ دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 12:44

 

من به دو چیز عشق میورزم یکی تو ودیگری وجود تو
من به دو چیزاعتقاد دارم یکی خدا وودیگری وجود تو
من در این دنیا دو چیز می خواهم یکی تو ودیگری خوشبختی تو
من این دنیا رابرای دو چیز می خواهم یکی تو ودیگری برای با تو ماندن تا همیشه

******************

با تو خواهم گفت رازی از عبور
راز هجران پرستوهای دور
راز یک باغ بدون باغبان
راز یک دشت بدون سایه بان
باغبان رفت و همه گلها فسر

دیگه میخوام بهت بگم

از دل و جون عاشقتم

                               تا کی مثل دیوونه

                               رازم تو دل بمونه

تا کی باشم  پریشون

تو کوچه ها سرگردون

 نمي خوام بي تو بمونم

       

        تو   غروب   این  زمونه                                                                       
 
       تو   سیاهیه   شبونه                                                          
 
           توی  این صدای ترسناک                                          
 
         تو ی  این   غم    زمونه            
                          تو  برام   ساحلی   آروم 
                                                      تو  برام    نم نم    بارون
                                                       شدی      آرامش    جونم

نمی خوام بی تو بمونم

            تو    دورنگیهای       دنیا                                                                             

   تو   کلکهای    زمونه                                                
 
     تو     شکایتهای    دوران                            
 
       که  خدام   تنها    می مونه                
 
                         تو   برام   عشق و صداقت
                                                       تو     برام     راه   سعادت 
                                                       شدی     زیبای      وجودم
نمی خوام بی تو بمونم   

        توی    این    دنیای  فانی                                                                                   
 
      توی   ساعات      سیاهی                                                         
 
   توی   غمها   توی   شادی                          
 
    توی    نیرنگ    و   ریایی  
                                 تو   برام   صدای    موجی
                                                     تو     برام      قله    اوجی
                                                        شدی   خونی   توی   جونم
نمی خوام   بی تو بمونم

           توی    عصر    بی وفایی                                                                                     
 
     توی    عصر      بی نوایی                                                        
 
      توی     عصر    بی صدایی                                        
 
      توی    دوران         تنهایی            
                   تو    برام   بوته ی   یاسی
                                                تو   برام   همه     سپاسی
                                                شدی   گلخونه ی      جونم
 نمی خوام بی تو بمونم

      

       می دونم که دوست نداری                                                                         
            تو   منو   تنها      بزاری                                                       
                   پس  بیا با هم یکی  شیم                                       

     دست تو دست هم بزاریم     
                           بگیریم   دستار     و بالا     
                                       به خدا    بگیم       خدایا
                                          ما می خوایم  تا زنده هستیم
واسه همدیگه بمونیم

 

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 12:27

 هيچكس تنهائيم را حس نكرد

  در تمام لحظه هاي زندگي

   هيچكس وسعت حيرانيم را حس نكرد

    در هجوم لحظه هاي راكت ، هيچكس

     گريه طولانيم را حس نكرد

      با وجود خنده هاي تلخ من

       هيچ كس لحظه

                          پايانيم را حس نكرد

تنها ماندن !عشق

اگه امروز نگی دوستت دارم

فردا خيلی ديره

اونی که دوسش داری دلش ميگيره

يروزی ميزاره ميره

جايی که هيچکی ازش خبر نگيره

آخرش مثل يه گل

پرپر ميشه ؛ بی عشق ميميره

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

همیشه به یادتم عزیزم تادم مرگ تا لحظه ای که خدااین زندگی را ازم نگیره ومصلحتی بر ماندن من دراین دنیا دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 12:11
هر زنی زیباست.........

 

پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟

مادر  فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم!!!

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟

پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي!!!

پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود.

يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند،

به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ،

به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ،  او به كار ادامه دهد ..

به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند،

به او قلبي داده ام  تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد

و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نيازداشت ،بتواند از آن استفاده كند.

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد ، زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

بی تو دنیا بر سرم اوار شد ...الینا پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 11:6

 

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه بیستم دی 1385 18:57


روي دروازه قلبم نوشتم:

 

ورود ممنوع!

 

دل پريشان آمد. گفتم بخوانش. خواند و باز گشت.

 

اميد مضطرب آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت.

 

آرزو با دلهره آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت.

 

عشق خنده کنان آمد. گفتم خوانديش. گفت: من سواد ندارم!

اگه يک روز فهميدی که دل هزار نفر برات تنگ شده٬ بدون اوليش منم!

 

اگه يک روز فهميدی که دل صد نفر برات تنگ شده٬ بدون اوليش منم!

 

اگه يک روز فهميدی دل ده نفر برات تنگ شده٬ بدون اوليش منم!

 

اگه يک روز فهميدی که يک نفر دلش برات تنگ شده٬ بدون اون منم!

 

اگه يک روز فهميدی که کسی دلش برات تنگ نشده٬ بدون من مُردم!!!

 

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

عمق چشمانت چهارشنبه بیستم دی 1385 18:12
برای گفتن بعضی حرفا آدم یه خورده کم میاره

                 بعضی وقتا هم اقرار خیلی شیرین میشه 

 

               برای کسی که منتظر حرفامه ٬ میدونم همینا هم براش یه دنیاس

              همیشه برام نوشتن  یه حسی داره  ٬ که اون ماله تمامه احساسمه

                                                  د س ت ت د ا ر م

 

چقدر بی واژه شدم ... گمانم بر آن بود آنگاه که سراغ از نوشتن میگیرم در میان انبوه واژه ها غرق

 میشوم ... لیک واژه ای نمی یابم ...


چقدر کلمات از من گریزانند ... نشانی از بابونه ، بهار ، بیکران ، بادبادک ، بوسه ، ... ، با من نیست ... و

 چقدر دلم تنگ است ...


دلم تنگ است برای احساس ، صنوبر ، ساده ، سنگ ، ... ، دلم تنگ است برای شیشه ، شب ، شباب

 ، شور ، ... ، دلم برای همه چیز تنگ است ...

صبر کن ... واژه ای مرا بخویش میخواند ... صدایم میکند ... صدایش برایم آشناست ... انگار صد سال

است که میشناسمش ...


خدای من " تو " ... " تو " مرا میخواند ...

ای " تو " ...
                   

                        من هم از " تو " میگویم ... با " تو " میگویم ... و برای " تو " میگویم ...

 

بگو که کنارم میمانی ... بگو آمدی برای همیشه ... بگو ...بگو که دلم از غصه دغ میکنه

در کمین دلم نشسته ای ...!؟

دلی که
            آهوانه ترین نگاه را
                                     نثار
                                              صلابت گامهایت می کند ...

با توام 
            ای ...
                           " صیاد 
                                       دلنوازترین 
                                                         سلامها  "

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه بیستم دی 1385 1:44

اگرابرهاي آسمان باريدنشان را فراموش كنند

 

اگر خورشيد درخشان درخشيدن را فراموش كند

 

اگر ماه فروزان تابيدنش را فراموش كند

 

اگر پروانه سوختن شمع را فراموش كند

 

اگر مادري حق فرزندش را فراموش كند

 

اين را بدان هرگز تو را فراموش نمي كنم

 

بگذار بگويم دوستت دارم...

 

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

شب دلتنگی چهارشنبه بیستم دی 1385 1:31

  

توباشي
دلم خواهد همه سوزم تو باشي
وفا دارم شب و روزم تــــو باشي
دلم خواهد اگر ياري گزينــم
كه با او دل به دل دوزم تو باشي

تاکی باید انتظار کشید
نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

5 ساله که منتظرتم چهارشنبه بیستم دی 1385 1:26

اگرابرهاي آسمان باريدنشان را فراموش كنند

 

اگر خورشيد درخشان درخشيدن را فراموش كند

 

اگر ماه فروزان تابيدنش را فراموش كند

 

اگر پروانه سوختن شمع را فراموش كند

 

اگر مادري حق فرزندش را فراموش كند

 

اين را بدان هرگز تو را فراموش نمي كنم

 

بگذار بگويم دوستت دارم...

 

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

دلتنگی چهارشنبه بیستم دی 1385 0:54

بي تو هرگز نميخوام به آرزوهام برسم

با تو عمري ميتونم به هر چي ميخوام برسم

با تو جون ميگيرم....روي چشمام جاته...

همه ي عــشق من اون دو تا چشماته...

بي تو هرگز...با تو عمري...

راضي بشو به بودنم...بدون که عاشقت منم...

بي تو ميميرم...!! نميدوني چي ميکشم...از دست تو، تو همه ي دقايقم...!!!

ببين هنوز به عشق تو عاشقم و همون آدم سابقم...

بي تو من ميميرم.هي دلم ميگيره... بي تو هر جا باشم همه جا دلگيره...

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

مهم نیست سه شنبه نوزدهم دی 1385 2:37

 

 

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

در حسرت پرواز است دل تنهای من سه شنبه نوزدهم دی 1385 2:31
گرچه من دیگر تو را نمیبینم

خاطراتم را در این غم خانه مهمان میکنم

گوهر یکدانه ام ای الینا ای عشق من

تا ابد یاد تو را در سینه ام پنهان میکنم

از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت تازه شكفته ام هنوز نميدانم از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت درگرماي وجودش غرقم نميدانم از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ آن باخته ام نميدانم از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟گفت سرد است و بي رنگ

مرا صد سال گر از خود برانی دوستت دارم

 

 کسي رو دوست داري،نه براش ستاره باش،نه آفتاب،چون هر دو شون مهمون زود گذرند،پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي به زندان سیاهم گر کشانی دوستت دارم

 

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

بهشت گمشده سه شنبه نوزدهم دی 1385 2:16
 

زندگي مال تو مرگ مال من

راحتي مال تو گرفتاري مال من

خوشحالي مال تو غم مال من

همه چيز مال تو تو مال من

عشق آنست که جاودان باشد

نه فقط ناشی از شهوات دوره جوانی و

عاشق باید از قدمی که در سرزمین عشق

استوار کرده

هرگز نلغزد.

(مرحوم علی شریعتی)

 

دلتنگم و دیدار تو درمان من است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ تنی مباد و بر هیچ دلی

آنچه از غم هجران تو بر جان من است

نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

غم هجران با اجازه از ارزو سه شنبه نوزدهم دی 1385 2:13
احساس

گوش کن تا نام شش زوج دلدادگان دور کهن را در یاد خویش بسپاری:

نام زال و رودابه را که با کشش عشق روی به هم اوردند

نام یوسف و زلیخا را که ناشناسانه از دو دیار دوردست به هم پیوستند

نام فرهاد و شیرین را که یکی در اتش عشق می سوخت و دیگری سر بر بی وفایی داشت

لیلی و مجنون را که جز به خاطر هم نزیستند و چیزی به جز یکدیگر از جهان ندیدند و دیوانه وار سر در پای عشق جانان نهادند

نام سلیمان و بلقیس را که هر دم چشمان سیاه ملکه سبا بر این اتش هوس دامن میزد

نام این دلدادگان را به خاطر بسپار تا در مکتب عشق درسی نیکو امیخته باشی

                                                                                          از کتاب : احساس و اندیشه

همشوووووووووووووووووووووووووووووووووو به خاطرت بسپارعزیزم

دوستت دارم

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود.......

وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دل سوختگان

قاضی نامم را بلند خواند وگناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد

وپس محکوم شد به تنهایی و مرگ .

کنار چوبه ی دار از من خواستند تا اخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم :

به تو بگویند ........ 

                                 دوستت دارم



نوشته شده توسط بهرنگ | موضوع: | لینک ثابت |

<<
JavaScript Codes